تبليغاتX
.::نغمه دل::.
.::نغمه دل::.
«با مهر تو عشق را لمس كردم‍»
اگر خواستی بیایی

من همانجایی هستم که بودم

همانجایی ک

رهایم کردی

2 نوشته شده در  10 Jul 2009ساعت 1:4 PM  توسط يزدان(هادي) |   |  ارسال به دوستان
چی بگ از تو که دیگه همه حرفامو میدونی!!!
!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
2 نوشته شده در  18 Nov 2008ساعت 6:20 PM  توسط يزدان(هادي) |   |  ارسال به دوستان
سکوت

2 نوشته شده در  29 Sep 2007ساعت 7:13 PM  توسط يزدان(هادي) |   |  ارسال به دوستان
حد الاستیک

در علم مكانیک مواد چنین بحث می شود که بعضی اجسام زیر اثر نیروهای خارجی تغيير شکل پيدا می کنند اما با از بین رفتن آن نیرو ها دوباره شکل اوليه خود را می يابند. مثال ساده برای این دسته از اجسام ، یک نوار کشی است که اگر آن را بکشیم و بعد رها کنیم كاملا به حالت اول باز میگردد مشروط بر آنکه نیروی كششی از "حد پارگي"کش تجاوز نکند . اينگونه اجسام را Elastic می نامند.

 

اجسام دیگری نیز وجود دارند که با وارد آمدن نیرو بر آنها ، تغيير شکل های برگشت نا پذیر پيدا می کنند . هرگاه به یک گلوله خمیری ضربه ای وارد سازیم، ديده ایم که حالت اوليه خود را به دست نمی آورد. این خاصیت اجسام Plastic می باشد.

 

گروه سومی نیز وجود دارد که Elasto - plastic نام دارند و آنها اجسامی هستند که نیرو ها را تا حدی به صورت برگشت پذیر تحمل می کنند و از آن حد به بعد به صورت برگشت نا پذیر . مثلا یک فنر ساده را اگر با نیروی کوچکتر از K.ΔL بکشیم ، پس از رهایی به شکل اول خود بر می گردد ولی به محض عبور نیرو از حد K.ΔL ، فنر باز شده و دیگر نمی تواند بر گردد هر چند که نیروی كششی را تحمل نموده است .

 

قلب آدم Elastic - Plastic مطلقه . ضربات رو می پذيره ، زخمها رو خود به خود التيام میده و فراموش میکنه .... تا وقتی که از حد Elastic نگذشته باشه . بعد روزی می رسه که قلب ضربه ها رو تحمل می کنه ولی ديگه متوجه نیست که داره ضربه می خوره و اهميت نمیده که چی داره به سرش مياد و آیا زخمهاش خوب میشن یا نه . اونجاست که از مرز بین Elastic و Plastic گذشته و دیگه هرگز به حال اولش بر نمیگرده ....

 

.... میخوای بدونی چه وقت ؟ مثلا وقتی که یک بار یا دو بار عاشق میشه و به اجبار باید عشقشو فراموش کنه. فکر میکنی بار سوم چه چیزی براش مهم باقی میمونه ؟

دیگه هرگز نمیتونه یک عاشق مطلق باشه چون از حد Elastic گذشته ...

2 نوشته شده در  10 Aug 2007ساعت 6:43 PM  توسط يزدان(هادي) |   |  ارسال به دوستان
سایه

2 نوشته شده در  5 Apr 2007ساعت 8:46 PM  توسط يزدان(هادي) |   |  ارسال به دوستان
افسانه عشق

افسانه عشق

2 نوشته شده در  26 Oct 2006ساعت 4:26 PM  توسط يزدان(هادي) |   |  ارسال به دوستان
غم

2 نوشته شده در  11 Sep 2006ساعت 8:1 PM  توسط يزدان(هادي) |   |  ارسال به دوستان
كـــــــــــوير

 

2 نوشته شده در  12 Jul 2006ساعت 7:25 PM  توسط يزدان(هادي) |   |  ارسال به دوستان
ساعت شوق

2 نوشته شده در  2 Jun 2006ساعت 10:8 AM  توسط يزدان(هادي) |   |  ارسال به دوستان

2 نوشته شده در  6 Apr 2006ساعت 7:32 PM  توسط يزدان(هادي) |   |  ارسال به دوستان
پاييز

2 نوشته شده در  3 Jan 2006ساعت 7:10 PM  توسط يزدان(هادي) |   |  ارسال به دوستان

اشكي كه بي‌صداست...

پشتي كه بي‌پناست...

دستي كه بسته است...

پايي كه خسته است...

دل را كه عاشق است...

حرفي كه صادق است...

شعري كه بي‌بهاست...

شرمي كه آشناست...

دارايي من است...

ارزاني شماست.

2 نوشته شده در  17 Nov 2005ساعت 5:4 PM  توسط يزدان(هادي) |   |  ارسال به دوستان
تو را چگونه بيابم؟

2 نوشته شده در  3 Nov 2005ساعت 4:54 PM  توسط يزدان(هادي) |   |  ارسال به دوستان
شبهای بی ستاره

2 نوشته شده در  20 Oct 2005ساعت 4:44 PM  توسط يزدان(هادي) |   |  ارسال به دوستان
حالا كه آمده اي ...

حالا كه آمده اي چرا اين قطار ايستاده است؟ چرا اين قطار برنمي گردد؟

حالا كه آمده اي گريه نمي كنم،حالا كه آمده اي كيفت را باز كن دستمالي به من بده

حالا كه آمده اي ديگر نه شاعرم نه عاشق، فقط اين پنجره را ببند تا دلم نگيرد

حالا كه آمده اي سلام، حالا كه نمي روي خداحافظ،اي همه سوز بنان هاي آن مسير دوردست

حالا كه آمده اي از اين چمدان مي ترسم، اين چمدان را برمي دارم، اين چمدان را به درياهاي دور مي اندازم

حالا كه آمده اي، دلم براي اين ماه و اين ستاره مي سوزد، امشب چگونه سر بر بالش خواب مي گذارند با اين همه بيداري!

2 نوشته شده در  20 Oct 2005ساعت 4:5 PM  توسط يزدان(هادي) |   |  ارسال به دوستان
قايق

2 نوشته شده در  1 Oct 2005ساعت 6:45 PM  توسط يزدان(هادي) |   |  ارسال به دوستان
وهب لنا رافته و رحمته و دعاوه

2 نوشته شده در  18 Sep 2005ساعت 7:32 PM  توسط يزدان(هادي) |   |  ارسال به دوستان

2 نوشته شده در  14 Sep 2005ساعت 4:0 PM  توسط يزدان(هادي) |   |  ارسال به دوستان
یاد تو

شاید این بار

            نامه ای پر از باران

     برایت بنویسم

                           وقتی به هوای دیدنت

  قلب ابرها هم

                   تند تند می تپد

                                         یاد تو

               مثل چیزی

          شبیه یک قطره باران

                                              بر لبهای خشک و ترک خورده ام

   لیز می خورد                         ******

2 نوشته شده در  4 Sep 2005ساعت 8:8 PM  توسط يزدان(هادي) |   |  ارسال به دوستان
اتاق من

2 نوشته شده در  21 Aug 2005ساعت 8:51 PM  توسط يزدان(هادي) |   |  ارسال به دوستان
دروغ

2 نوشته شده در  16 Aug 2005ساعت 9:0 PM  توسط يزدان(هادي) |   |  ارسال به دوستان
نگاه کن.
2 نوشته شده در  13 Aug 2005ساعت 9:0 PM  توسط يزدان(هادي) |   |  ارسال به دوستان
2 نوشته شده در  7 Aug 2005ساعت 8:34 PM  توسط يزدان(هادي) |   |  ارسال به دوستان
تنهايي

2 نوشته شده در  5 Aug 2005ساعت 5:9 PM  توسط يزدان(هادي) |   |  ارسال به دوستان
اينم وحيد عزيز(ديوانه) برام فرستاده

2 نوشته شده در  5 Aug 2005ساعت 5:4 PM  توسط يزدان(هادي) |   |  ارسال به دوستان
دریای دل

2 نوشته شده در  29 Jul 2005ساعت 11:17 AM  توسط يزدان(هادي) |   |  ارسال به دوستان
مرگ بر زندگی...
 
2 نوشته شده در  29 Jul 2005ساعت 11:16 AM  توسط يزدان(هادي) |   |  ارسال به دوستان
كاش بودي و ميديدي لحظه هاي بي تو بودن را
 

2 نوشته شده در  29 Jul 2005ساعت 11:14 AM  توسط يزدان(هادي) |   |  ارسال به دوستان
ماهي...

2 نوشته شده در  25 Jul 2005ساعت 8:51 PM  توسط يزدان(هادي) |   |  ارسال به دوستان
مسافر

گفتی که امشب اومدم بهت بگم باید برم

گفتی می خوام بهت بگم همین روزا مسافرم

باید برم برای تو فقط یه حرف ساده بود

کاشکی میدیدی قلب من به زیر پات افتاده بود

سفر همیشه قصه رفتنه و دلتنگیه

به من نگو جدایی هم قسمتی از زندگیه

همیشه یک نفر میره آدم و تنها میزاره

میره یه دنیا خاطره پشت سرش جا میزاره

2 نوشته شده در  20 Jul 2005ساعت 9:3 PM  توسط يزدان(هادي) |   |  ارسال به دوستان